آتش

آتش بزن به سینه آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

" فاضل نظری " 

بر چرخش قلم( دو )

یکبار دیگر مهمانی...

در میان جمع چهره ی دوست داشتنی مردی میان سال با پالتویی خاکستری و ساده، اما شیک و با وقار به چشم می خورد.خبر داشتم که از فامیل های دور است.چهره ای مصمم و نسبتا جدی با نیش خندی مرموز بر گوشه لبش،نه از نوع بدجنس آن که از جنس لبخندهایی از سر کنایه و دانایی.چشمانش گیرا و جذاب بود.در هیچ بحثی شرکت نمی کرد،نه از اینکه بحث گریز است و یا کناره گیر،بلکه بحث را در حد دخالت نمی دید.فقط گوش می داد و هر از گاهی لبخندی ملیح نثار جمع می کرد.نشان می داد که معذب است.شنیده بودم عاشق سفر است،نه از نوع آن که تا پخته شود خامی،بلکه در جستجوی درک منطقی که برای خودش مفهومی بی نهایت عمیق و مهم داشت.گاهی در طرح های قالی چشم می دوخت و غرق افکار خودش بود.درست در چشمانش خیره بودم که سرش را تکانی داد و نیم نگاهی به من انداخت و نیم نگاهی به ساعت روی دیوار.انگشتانش دائما می جنبید.انگار که نت هایی را در ذهن با اشارات انگشتش به نوای موسیقی مبدل می ساخت.جمع غرق خنده و شادی.اما او ابروهایش کمی در هم گره خورده بود و همچنان می نواخت.انگار که دشواری اجرایی در سمفونی ای را تجربه می کند. نمی دانم چرا ناخداگاه یاد فیلم پیانیست به کارگردانی رومن پولانسکی،زمانی که انگشتان پیانست تمام آمال و آرزوهایش را،همه عشق ها و نفرتهایش را،همه منطق و احساساتش را، همه اتفاقات اطرافش را،همه دردها و رنج هایش را در کلیدهای پیانو خلاصه می کرد،افتادم.مهمانی تمام شد.یک شب دیگر در کنار فامیل به نیمه اش رسید.فردای آن شب خبر رسید شبانه رفته و خبری ازش نیست.به گمانم در نیمه های راه در بیابان های میان راهی،از اتوبوس اش پیاده شده.پریشان و حیرت زده از خودم هیچ سوالی نپرسیدم که کجا رفت.

و او کسی است که امسال دیگر در میان ما نیست...

آن روز که عشق با دلم بستیزد

جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد

عاقل مردی که او ز من پرهیزد