برای آنانکه دوستشان داشت

چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

سر شب خوابیدم...!

...

تمام شب را برای نوشتن بیدار بود.برای هر سطر دقایقی به فکر فرو می رفت و از دره ی عمیق افکارش تا به بلندای کوه همجوار دلش، تمام شب را تقلا می کرد.می نوشت برای آنان که دوستشان داشت.حاصل چند ساعت شاید تنها چند سطر یا چند کلمه ی به هم پیوسته بود.گاهی یک صفحه می نوشت و در چشم به هم زدنی آن یک صفحه را خط می زد.چکیده ی یک شب بیداری، چکیده ی یک عالمه فکر کردن، یک عالمه نوشتن و نوشتن، شاید به یک صفحه تمام هم نمی رسید.روی انتخاب لغات سختگیر بود، گاهی کلماتی برمی گزید که بار معنای آن  مفهوم چند دقیقه حرف زدن را برساند.سختی اش را حتما می دانید.از انتخابش که بگذریم به خرجش می رسید.چگونه و در کجای متن اش خرجش کند، که دل بخرد، دل آنان که دوستشان داشت.چشمانش خسته می شد.گاهی برای چند لحظه کوتاه آنان را می بست.بیرون باران می بارید.از درز پنجره اتاق، باران به داخل اتاق سردش، سرک می کشید.دستمال را برداشت و زیر درز پنجره گذاشت.نزدیکای صبح بود.چند صفحه ای که نوشته بود را پاکنویس کرد.عادت پاکنویس از کودکی برایش مانده بود.برای همین چرکنویس و پاکنویس کردن هایش، خوش خط می نوشت.آب ته استکان را نوشید و خوابید.

متن ها آماده بود.متن ها فقط چند صفحه می شد.به رادیو رساند.همه اینها به ذوق آنان که دوستشان داشت.

تمام دقایق را در انتظار برنامه ای که برای آن نوشته بود،می شمرد.برنامه تمام شد.کلمه ای از متن اش خوانده نشد.

اول ابروهایش حالت اخم گرفت.

چندی بعد فهمید متن هایش در اتاق ویرایش جا مانده بود!

خنده اش گرفت...

و این متن را چندی بعد نوشت فقط برای آنان که دوستشان داشت...

مرگ در نمی زند...

درست دم دمای سحر بود که با صدای باز شدن در از خواب بیدار شد.چشمانش در گودی یک عمر آرزوی دست نیافته در تنگنای گودال شب، به نور بی رمق مهتاب از لابلای برگ های سست پائیزی درخت پیر کنار پنجره اش، خیره بود.گاهی بسته می شد و جرعت باز شدن هم نداشت.گاهی باز می شد و از باز ایستادن هم هراس بر دلش می افتاد.

در ناگهان بسته می شود.

قلبِ همیشه آزرده اش که در تلاطم ایام یکنواخت با ضرباهنگ آرامی می تپید حالا چنان به ضرب افتاده بود که ریتم تند آن مضراب را بر دستان هر نوازنده ی چیره دستی خشک می کرد.

آهسته گام برمی داشت. باد را می گویم.

این سوز سرمای زودهنگام زمستانی او را به پتوی کهنه اش گره کوری زد.

زانوهایش را در سینه اش جمع کرد.تا روشن شدن هوا چند گامی نمانده بود. بیرون شبنم بر شاخه ها نشسته بود.خروسی از دور هوس خواندن کرد.

حتی نخواست از جایش تکانی بخورد.خسته و دلمرده، پیرمرد داستان کوتاه من در یک صبح اواخر آذرماه در بستر روزگار، همچنان که زانوهایش را در سینه جمع کرده بود، چشمهایش را برای همیشه بست و مُرد.

مشق عشق

مَشکی به دوش، رشته آن مشک زلف یار

جامی به دست، جلوه جامش رخ نگار

اما چه مشک، چون تن مجنون فسرده پوست

چشم هزار لیلی اش از پی در انتظار

رنگارنگ

اون روزا که اوایل زندگیم، رو این کره خاکی بود، منظورم اینه که چندسالی بیشتر نداشتم، سر وطن، وضعیت قرمز می شد، سفید می شد، برق می رفت سیاه می شد.

الان سر یه توپ وضعیت قرمز می شه، آبی می شه، دعوا می شه.

گاهی هم زمونه رنگش می پره، حالا از چی می ترسه،نمی دونم،شایدم مریضه.

گاهی هم وضعیتش حسابی قرمز می شه و ول کنم نیست.کی سبز می شه...نمی دونم.

بعدا وضعیت چی می شه...؟

چی بگم...!

الله اعلم

مصوب دیشب!

همیشه فکر می کردم شبا همه می خوابن، بعدها فهمیدم که نه اینطوریام نیست.شبا که ماها خوابیم، خیلی ها بیدارن.می خوابی، پامیشی، می بینی باید دویست هزار تومن بدی یه جایی.قضیه چیه؟یهو یه جایی شبانه تصمیم می گیره یه نرخی رو ببره بالا.حالا کی باید تقاص بده؟این شهروند بیچاره.از کجا بیاره؟الله اعلم.اگه نده چی میشه؟هیچی، هیچی درست نمی شه.کارت همین طوری می مونه.

شهروند: برا هر کاری هزار جور تبصره و بند هست.آخه نمی شه کاری کرد؟به خدا ندارم.از کجا بیارم.از شکم زن و بچم بزنم.آخه این انصافه.دویست هزار تومن برای من ننه مرده خیلیه.آخه چه خاکی تو سرم کنم.

جواب متصدی امور که حتی به خودش زحمت نمی ده اون زبونه کوفتی شو یکم بچرخونه و یه کلمه بگه، شونه میندازه بالا که یعنی هیچی،هیچ کاری نمی شه کرد.

شهروند تو دلش:ای زبونتو مار بگزه که دیشب ساعت یک نصفه شب صداتو گذاشته بودی رو سرت و هوار می کشیدی.حالا که باید جوابگو باشی لالمونی گرفتی.

همین طور لعن و نفرین می کنی که یه لقمه نون از زیر سنگ پیدا می شه و اونوقت یه از خدا بی خبری اینطوری گرفتارت می کنه.ای به زمین سرد بخوری.

توفکر اون دویست هزار تومن لعنتی هستی که پاتو تو خیابون می زاری، دو قدمی میری که یه ماشینی با سرعت از کنارت لایی می کشه و بهت می گه:مگه کوری دیوونه.

تو هم نه می زاری نه بر میداری میگی دیوونه اون جد در آبادته عوضی.

تو یه آدم محترمی بودی، همه به ادبت و به محبتت، سرت قسم می خوردن.حالا چی شده جد در آباد یکیرو جلو چشمش میاری.راننده می زنه کنار و حسابی به سر و کول هم میوفتید و میزنید تو سر وکله هم.شبم به خونه میرسی زیر چشم کبود و بدنت کوفته و هنوز تو فکراون دویست هزارتومنی.