یک تکه ابر...

کنج مبل قدیمی، زانوهاشو تو بغلش جمع کرده بود و به گلای قالی دستباف کف اتاق زل زده بود.از پنجره، آفتاب تا وسطای خونه جلو اومده بود.کسی چه می دونست شاید یه روز گرم تابستون بود...
رادیوی روی طاقچه داشت آوازی با صدای بنان به همراه پیانوی معروفی رو پخش می کرد...
صدای بی ملاحظه ای از تو ایوون میومد:
-چرا سگرمه هات تو همه؟!
-چرا انقدر ناامید یه جا نشستی و همش آیه یاس می خونی؟!
-ازچی انقدر کلافه ای؟
-تو که از این آدماش نبودی که تا یه شکست کوچیک می خورن زانوی غم بقل می گیرن و همش غر می زنن و همه چیزو گردن شانس می ندازن...
" دیگه سر کار نمی رفت "
-یا از این آدما که بیخود و بی جهت به این و اون گیر می دن و همش بهونه گیری می کنن که چرا فلانی دست به هر چی می زنه طلا می شه و خلاصه در هر کاری پیش قدم بشه کارش می گیره و هیچی نشده به همجا رسیده و غیره و غیره و غیره
-به جای این کارا و این حرفا. بلند شو و برو پی نون...
-اونایی که به جایی رسیدن حتما تلاش کردن...
" از این محله رفته بودن... "
یه صدایی کمی صمیمی تر از اتاق کناری میومد:
-به قول قدیمی ها اونا که به جایی رسیدن، دود چراغ خوردن. شب و روز برای رسیدن به هدفشون سعی کردن. به جای اینکه کلی این پا و اون پا کنن.کلی این در و اون در زدن. یعنی چی...
-یعنی تا یه سنگ جلو پاشون سبز شد جا نزدن...
-با انرژی و با توکل پیش رفتن و برای رسیدن به اون چیزی که می خواستن،چه راهها که نرفتن و چه سختی ها که نکشیدن.
اون نگاه در حالی که چند قطره اشک رو گونهاش خشکیده بود، حالا متوجه یه تکه ابر مخملی تو آسمون آبی شده بود که به آرومی داشت از این محله رد می شد...


