در کوچه باغ خاطرات

آن شب...

آن شب ته دلم لرزید.آسمان دلم غرید.ابرهای سیاه به جنگ هم دست به یقه شدند.تا به خودم آمدم این سیل اشک بود که از دیدگانم فرو می ریخت.

از کجا می دانستم؟از کجا...؟

امشب...

امشب آسمان شهر بر بالای پنجره اتاقم دوباره می غرد.ابر می بارد.شیشه پنجره می گرید.ودلم همچنان...

از کجا می دانستم؟از کجا...؟

دیگر شب...

دیگر شبی از راه می رسد.در کوچه های دلم پرسه می زنم.زمینش نمناک و تر است.درختهای خیس، دیوارهای خیس، آدم های خیس.شهر تمام شب را خواهدگریست.من زمزمه می کنم.تصنیفی بود که بی اختیار بر لبان می جنبید. شـــد خـــزان گــلشــن آشــنـــایی...

دانستم...

گم شدم در خود...

دیروز یه آگهی تو روزنامه دیدم. یه گوشه ای از یه روزنامه که هیچ وقت دوست نداشتم یه خطشو بخونم، فقط گاهی به تیترهای تکراری اش نگاهی می انداختم، اونم فقط گاهی که منتظر اتوبوس بودم.

 

یه گوشه ای بود...

درست یه گوشه ای بود...

نه به قدر آدمی، نه به سایز آگهی...

یه اطلاعیه با یه عکس کهنه که شاید یه روزی از سر عصبانیت پاره شده بود و الان با ظرافت به هم چسبیده بود.

آدم کلی نگران می شه...

آره دنبال آگهی استخدام میگشتم...همینو می خواستید بگم.

 

آدما کلی به هم بی توجه شدن...نمی دونم شاید دلیلش فقط این نبوده باشه!

شایدم فراموشی یا حواس پرتی گرفته بود!

نمی دونم

تو دنیایی که با یه کلیک خیلی چیزا پیدا می شه،یه آدم بعد یه عمر زندگی،جوونی و هزار ماجرا،

یه روز از خونه می زنه بیرون و گم می شه.

یعنی کجا می ره گم می شه؟

یعنی کجا می شه گم شد؟

شایدم خودش نخواسته دیگه پیدا شه؟

چرا یه عکسی که صاحبشو نمی شناسی این همه درگیرت می کنه؟!

 

آدم دوست داره بگرده دنبالشون تا شاید پیداشون کنه،ترسیدم خودم هم گم شم.

آدم از گم شدن تواین همه آدم چرا می ترسه؟

 

چه حس غریب و قریبیه...

 

نزدیک یه پارک، کنار یه عالمه درخت، رو یه نیمکت، نگاهی به سنگ فرش پارک، به فکر فرو رفته بود.

و من در فکرم هزار بار گم شدم...

بصفای دل رندان...