در کوچه باغ خاطرات

آن شب...
آن شب ته دلم لرزید.آسمان دلم غرید.ابرهای سیاه به جنگ هم دست به یقه شدند.تا به خودم آمدم این سیل اشک بود که از دیدگانم فرو می ریخت.
از کجا می دانستم؟از کجا...؟
امشب...
امشب آسمان شهر بر بالای پنجره اتاقم دوباره می غرد.ابر می بارد.شیشه پنجره می گرید.ودلم همچنان...
از کجا می دانستم؟از کجا...؟
دیگر شب...
دیگر شبی از راه می رسد.در کوچه های دلم پرسه می زنم.زمینش نمناک و تر است.درختهای خیس، دیوارهای خیس، آدم های خیس.شهر تمام شب را خواهدگریست.من زمزمه می کنم.تصنیفی بود که بی اختیار بر لبان می جنبید. شـــد خـــزان گــلشــن آشــنـــایی...
دانستم...

